2005/7/15
این شعر را به تمام زنان ... تقدیم میکنم این غزل فقط یک تجربه زبانی است
روزی بنام فاجعه ـ روزی بنام زن
زندانیان چادرو - آقا نزن نزن
در سطل آشغال جسد های بی حجاب
هرشب غذای گربه دوقوطی خوراک زن
اینجا هزاروسیصدو کالسکه - عهد بوق
زن های عصر ویدئو نقاب می زنن
روزی بنام فاجعه اصلا دروغ نیست
خفاش ها برای چه انکار می کنن
سنگی درون مشت فشردند واسه چی
زن ها به سنگسار شدن عادتی شدن
سرها بریده ـ داشت زنی جار ـ می برند !
بی جرم و بی - صدای مرا دار می زنن !
اینجا هنوز بوی ابو جهل می دهد
اینجا هنوز بوی زنا می دهد دهن
زن های شهر من همگی زخم خورده اند
شهر شما چطور به زنها نمی زنن
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 10 AM
