۱
رفته بود
مردی حدود ساعت - هرچند رفته بود
اما ازاین قبیله دربند رفته بود
یک قطره اشک خون شد و -چشمان زن - ولی -
ازرنگ و روی آینه لبخند رفته بود
زیر زبان مردم دنیا نشسته بود
این را که مرد- که زن - که دلبند رفته بود
با کاغذی که روی زمین ساخت موشکی
یک لحظه باد آمدو - هرچند رفته بود
دروازه های شهر خدا را یکی یکی -
باشب دویدو - مردگله مند رفته بود
بعدش نشست توی خودش گر گرفت و تا-
یادم نرفته است لبش بند رفته بود
...
با کاغذی که - نامه ی خود را چنین نوشت
حالا که مرد پیش خداوند رفته بود
دیگر کسی ندید زنی را درون شهر
تا زن شبانه فاصله را کند رفته بود
...
یادت بماند اینکه غروبی مسافرم
خانم شبیه مرد که هرچند رفته بود
--------------------------------
گلایه تقدیم به سیمین بهبهانی
عین بابا بزرگ و بی بی جون
آخرش عاشقت شدم خاتون
گفته بودی قباله می خواهی
پشت عقدت هزار و یک شاهی
یک زمین و دو آسیا بادی
مهر و امضای اهل آبادی
گور بابای جد بر جدم
های خاتون قباله آوردم
جان خاتون نگو نمی بینم
رو که نه سنگ پای قزوینم
باز هم که جواب رد دادی
کینه های قدیم اجدادی
از قبیله نگو دلم خون است
چندش آور شبیه طا عون است
...
پدرم را ندیده ام اما
مادرم مرد بین آدمها
مثل مادر بزرگ چون یک مرد
مادرم کار و کلفتی می کرد
بعد چله ی مادرم تا مرد
خان عمو کل ارث ما را خورد
بعدازآن هم خودت که می بینی
دشمنان هزار و - یک چینی
باز هم که جواب رد دادی
کینه های قدیم اجدادی...
ادا مه دارد
...
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 12 PM
