2005/10/26
آدم که عاشق شد باید برود جنوب
یک غزل جدید به ...
غربت که توی روح سفر ریشه می دواند
دز جاده ی پیاده کسی غیر من نماند
هی جاده می دوید و به مقصد نمی رسید
در طول روزهای پزیشان مرا دواند
با گام های تشنه به بندر گریختم
دریا گرفته بود بلم هم مرا نخواند
جاده دویدو مرا تا جزیره بزد
غزبت مرا به زور به اعماق خود رساند
حالا جزیره توی رگم ریشه داده است
نفرین به جاده ای که مرا با خودش کشاند
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : اسداله سبزی(رها) در ساعت 3 PM
